تیکانلاری اکن/ فرزاد اسفیدیاری؛ قشقایی شاعیری

آچیقلاما: فرزاد اسفندیاری ۱۳۶۲ دوغوملوسو و فارس استانینین مرودشت شهری تورکلریندندیر. مرودشت، شیرازین ۴۵ کیلومتر قوزئی دوغوسوندا یئرلشیبدیر. او ایندی مرودشت اونیورسیته سینده «مدیریت جهانگردی» اوخویور. بیله لرینه ساغلیق و باشاریلار دیله ییریک.

تیکانلَره اَکن :

نشاننده خارها {کسی که خارها را کاشته است} خدا

گُزُم آغُر اُلُب ، یاتیرَم، بیر دیش گُریرَم

چشمهایم سنگین شده به خواب میروم و رویا می بینم

دیشمنََه بیر قَََََََََلان، غَریب، ایش گُریرَم

در رویایم چیزی بیهوده و عجیب می بینم

گوُن داغدَن آشیر، ایشخ گِدیر، قَرنگِه دوُشیر،

 آفتاب از کوه پایین میرود و روشنایی میرود و تاریکی می آید

آی داغدَن چِخیر، دَلِه نی داغَ گدیگه یتِشیر

ماه بیرون می آید و زمان به کوه رفتن دیوانه فرا می رسدذ

دَلِه دِه وُ داغ دِه وُ آی

اکنون دیوانه است و کوه و ماه   

 آی که سَنَی،  دَلِه مَنَم ،داغ دَکِه  تیکانُه

دَلِه دِه وُ داغ دِه وُ آی

ماه تویی دیوانه منم کوه دهم که خار است 

اکنون دیوانه است و کوه و ماه 

 

آی گجَه لِه دَلِه داغَه گِدمیَه؟!

شب مهتابی دیوانه به کوه نرود؟! 

تیکان گَلَه یالُن قِچَه باتمیَه؟!

 خار باشد و در پای عریان فرو نرود

دیشمنه بیر یاقچُه گُزَل گِجَه دِه  سَن :

در رویایم شبی زیباست و تو:

داغ دَن قاچَه قاچَه اوُچَه اوُچَه  آشیرَی

از کوه دوان دوان  پرواز کنان! می گذری

تارُنی اُ چَمَنلِه یوُردُنُه چادُرلیرَی

و دشت سر سبز خدا چادر میزنی و سکنی میگزینی

سَحَر گَلیر، اُولدُوز گِدیر،  گوُن چِخیر

صبح می آید و ستاره میرود و آفتاب چهره نمایی میکند

مَن قالیرَم ،تیکان قالیر، داغ قالیر

من میمانم و خار وکوه

یُللَر ایچنتَکِه تیکانلَر، باتُب مَنِم قِچِمَه

در پای من خارهای خارهای در راه خلیده 

قانات یُخُم ،اُوچَم گِدَم یُوردُمَه

بال و پر ندارم پرواز کنم به منزلگاهم

وارُه یُلُم تیکانلُه دِه، تیکان وارسه  قانلُه دِه

تمام راهم را خار خون گرفته

گوُنُم قََرَنگِه دِه، یُلُم دوُمان لُه دُه

روز من سیاه است و راهم مه آلود

سَسِم گِدیر ، هَنَه هَنَه ، نَفَس گََلیر:

صدایم می برد و نفس نفس میزنم

داغ دن: بیر غَملِه غَریب  سَس گَلیر  

از کوه صدایی محزون می آید

بوُلُوت چَکیر،گَلیر، اِلدِرِم داغه وُوریر:

ابر میغرد و صاعقه بر کوه میزند

آسمان آچُلیر، یاقُش گَلیر،قار گَلیر

آسمان باز میشود و برف و باران فرو میریزد 

آهای تیکان لَره اَکَن تاروُ : دنیا نیَیه مَنَه

آهای خدای خار آفرین:چرا دنیا در چشم من تنگ است

 دار گَلیر؟
یاقُش گَلیر، قاشلُه گُینُم دُلیر، گُزُم دُلُه یاش

باران می آید و چشمان من پر از اشک مشک میشود

اُلیر
ایرَگ داشیر، یاشلُه گُزُم یاقُشَه  یُلاش اُلیر

پیمانه دلم سرریز میشود و چشمان اشک بار من یار باران میشود

سَسِم چِخیر، داد اُلیر، سَنی قارلُه قُلاقلَری داش اُلیر

صدایم اگلو بیرون می آید و فریاد میشود گوشهای برف آلود تو سنگ میشود

ایرِم  توُکَنیر، گُزُم آچُلیر، مَنِم یوُخوُم  باش اُلیر

شعر من به پایان میرسد و چشمهایم باز میشود و خواب به اتمام
esfandiari.farzad@gmail.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: